40 روز است که تو را ندیده ایم ولیار جان
40 روز پیش جمعه سنگینی بود . با دوستان رفته بودم اسبدوانی ، اون روز هنوزم هم نمیدونم چرا نرفتم با ولیار به کوه دو هفته پشت سرهم با هم بودیم قلعه موران و شاهوار شاهرود آخرین کوه های هم بود که با هم بودیم .اسبهای کورس پنجم وارد مانژ شده بوده اند زود رفتم اسب اسپید هورس رو نگاه کردم اسپید اصلا آماده نبود اصلا اون روز یک جوری بود ، هوا اصلا سنگین بود که تلفن همراهم زنگ خورد یکی از هم نوردهایم گفت ،کجایی گفتم اسبدوانیم ،مگه کوه نرفتی گفتم نه شنیدی ولیار فوت کرده گفتم برو بابا منو دست می ندازی ، صداش گرفته شد حاجی به خدا راست میگم ولیار رفت ،برو بابا مسخره نکن اشک هایش در اومده بود بخدا ولیار از کوه افتاده گفتم منو نترسون و موبایل رو قطع کردم ، اسپید هورس از مانژ اومد بیرون وبه سمت میدان مسابقه حرکت کرد ، چشمهای اسپید هورس و نگاه کردم چیزی برای گفتن داشت ،دلم بد جور گرفت یک دفعه ترسیدم زنگ زدم به یکی از دوستانم ،گوشی رو برنداشت وااااااااااااااااای ، زنگ زدم دومی اونم برنداشت دیگه ترس تمام وجودم را گرفته بود مجبور شدم به مربی باشگاه زنگ بزنم گوشی 3 بار زنگ خورد ، دختر مدیر باشگاه گوشی رو برداشت با ترس و لرز گفتم بچه ها اومدن از کوه ؟ آره ،همه حالشون خوبه ؟ آره ، من طریکم بگو ولیار حالش خوبه ؟ نه
، همون جا گوشی رو قطع کردم ماشین جلوم بود ، محکم کوبیدم با پا ، به لاستیک خورده بود نمیدونستم چکار کنم دیگه اشک نمیتونستم کنترل کنم ، هنوزم نمیتونم باور کنم، دوستام گفتن چرا گریه میکنی، دوستم ، دوستم ...................،بچه ها من دارم میرم همینطور اشک ریزان داشتم به سمت درب خروجی میرفتم که اسپید از دپار خارج شده بود ولی اسپید هم اصلا حال و توان قهرمان شدن را نداشت سریع خودم رو به دم خونشون رسوندم وااااااااااااااااااااای چادر را بر پا کرده بود ،همه بچه ها بوده اند همه داشتند اشک می ریختند
جرات سئوال کردن نداشتم ، ولیار جان واقعا رفتی ، ولیار شوخی نکن ، ولیار میدونم امروز رفتی کوه خان ببین
تو ساعت 5 باید برگردی ، ولیار تو فردا میای پیش عیدی و با هم میشینم ولیار تو میای و یکشنبه ساعت 8 شب میریم آق امام ، ولیار جان تو میای و باز با من دعوا میکنی و عکسهای کوه را از من میخواهی ، ولیار تو خواهی آمد و بازم .........................، ولی عقربه های ساعت به 6 بعدازظهر جمعه رسید ، مادر ولیار دم خونه اومده بود و منتظر مینی بوس سیاه بود که امروز دیر کرده بود ،بچه ها چرا امروز دیر کردن ، ولیار چرا نمیایی ، ولیارررررررررررررررررررررررررررررررررررر بیا دیگه همه منتظر تو هستن ولیار اذیت نکن تو رو خدا بیا مادرت منتظره تو
دم در منتظر تو ، همه منتظر اومدن تو هستیم ولیارررررررررررررررررررررررررر ،دیگه پاسی از شب گذشته بود خبری از مینی بوس نیست ، آیا ولیار واقعا رفته ،نه ،نه نه ولیار تو هنوز جوانی تو خیلی خوبی، تو با بقیه فرق میکنی تو نباید بری ،تو همه رو دوست داری هنوز مادرت تلویزیونی که برای روز مادر براش خریدی باز نکرده ، هنوز باید لبخند محبت انگیز مادرت را ببینی ، ولیار فردا بیا خواهش میکنم ،فردا فرا میرسد ،امروز چه خواهد شد ، دم در خونه ولیار نشسته بودیم ، یک دفعه گفتن ولیار اومد ،مثل فشنگ بلند شدم و به طرفش حرکت کردم یک لحظه به جای مینی بوس سیاهی که همیشه ولیار را از کوه می آورد ،یک سایپا رو دیدم که تن بی جان ولیار را آورده بوده اند،ولیار واقعا تو رفتی ، ولیاررررررررررر واقعا ما رو تنها گذشتی، نه ولیار زنده است . تن ولیار را به دوش گرفتیم و به طرف قبرستان رهسپار شدیم ، اشک ها حالا سخن می گفتند ولیار را به دل خاک سپردیم و برگشتیم ، نه هنوزم سخته باورش ، هنوزم نمیتونم باور کنم ولیار رفته ، هنوزم فکر میکنم ولیار ترکیه است ،ولیار جان از ترکیه کی برمی گیردی زودتر بیا گنبد خیلی دلم می خواست تو رو ببینم ولیار بیا دیگه...........................
، همون جا گوشی رو قطع کردم ماشین جلوم بود ، محکم کوبیدم با پا ، به لاستیک خورده بود نمیدونستم چکار کنم دیگه اشک نمیتونستم کنترل کنم ، هنوزم نمیتونم باور کنم، دوستام گفتن چرا گریه میکنی، دوستم ، دوستم ...................،بچه ها من دارم میرم همینطور اشک ریزان داشتم به سمت درب خروجی میرفتم که اسپید از دپار خارج شده بود ولی اسپید هم اصلا حال و توان قهرمان شدن را نداشت سریع خودم رو به دم خونشون رسوندم وااااااااااااااااااااای چادر را بر پا کرده بود ،همه بچه ها بوده اند همه داشتند اشک می ریختند
جرات سئوال کردن نداشتم ، ولیار جان واقعا رفتی ، ولیار شوخی نکن ، ولیار میدونم امروز رفتی کوه خان ببین
تو ساعت 5 باید برگردی ، ولیار تو فردا میای پیش عیدی و با هم میشینم ولیار تو میای و یکشنبه ساعت 8 شب میریم آق امام ، ولیار جان تو میای و باز با من دعوا میکنی و عکسهای کوه را از من میخواهی ، ولیار تو خواهی آمد و بازم .........................، ولی عقربه های ساعت به 6 بعدازظهر جمعه رسید ، مادر ولیار دم خونه اومده بود و منتظر مینی بوس سیاه بود که امروز دیر کرده بود ،بچه ها چرا امروز دیر کردن ، ولیار چرا نمیایی ، ولیارررررررررررررررررررررررررررررررررررر بیا دیگه همه منتظر تو هستن ولیار اذیت نکن تو رو خدا بیا مادرت منتظره تو
دم در منتظر تو ، همه منتظر اومدن تو هستیم ولیارررررررررررررررررررررررررر ،دیگه پاسی از شب گذشته بود خبری از مینی بوس نیست ، آیا ولیار واقعا رفته ،نه ،نه نه ولیار تو هنوز جوانی تو خیلی خوبی، تو با بقیه فرق میکنی تو نباید بری ،تو همه رو دوست داری هنوز مادرت تلویزیونی که برای روز مادر براش خریدی باز نکرده ، هنوز باید لبخند محبت انگیز مادرت را ببینی ، ولیار فردا بیا خواهش میکنم ،فردا فرا میرسد ،امروز چه خواهد شد ، دم در خونه ولیار نشسته بودیم ، یک دفعه گفتن ولیار اومد ،مثل فشنگ بلند شدم و به طرفش حرکت کردم یک لحظه به جای مینی بوس سیاهی که همیشه ولیار را از کوه می آورد ،یک سایپا رو دیدم که تن بی جان ولیار را آورده بوده اند،ولیار واقعا تو رفتی ، ولیاررررررررررر واقعا ما رو تنها گذشتی، نه ولیار زنده است . تن ولیار را به دوش گرفتیم و به طرف قبرستان رهسپار شدیم ، اشک ها حالا سخن می گفتند ولیار را به دل خاک سپردیم و برگشتیم ، نه هنوزم سخته باورش ، هنوزم نمیتونم باور کنم ولیار رفته ، هنوزم فکر میکنم ولیار ترکیه است ،ولیار جان از ترکیه کی برمی گیردی زودتر بیا گنبد خیلی دلم می خواست تو رو ببینم ولیار بیا دیگه...........................
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 20:38 توسط حاجی قربان طریک
|