گزارش تصویری از دیدار  والیبال بین گلستان - سیستان و بلوچستان


دیدار دوم تیم منتخب استان گلستان در المپیاد ورزشی ایرانیان که روز سه شنبه 25 تیرماه در سالن بزرگ المپیک گنبدکاووس و با استقبال تماشاگران برگزار گردید با نتیجه قاطعانه 3 بر صفر به نفع تیم گلستان به پایان رسید. یرای دیدن گزارش تصویری این بازی به لینک زیر مراجعه فرمایید:

http://turkmenonline.org/modules/news/article.php?storyid=378 

گزارش تصویری از عروسی پسرهای مشهد قلی قزل

دیشب بندر ترکمن مهمان شاعران ترکمن صحرا بود

شهاب الدین و شفاء الدین قزل پسرهای شاعر بزرگ

ترکمن صحرا مشهد قلی قزل بهانه ای برای جمع شدن شاعران بود.

عروسی که شب به یاد ماندی را در بندر ترکمن به جا گذاشت.

گزارش تصویری این مراسم را می توانید ببینید.


http://turkmenonline.org/modules/news/article.php?storyid=374 

علاقمندان به والیبال

علاقمندان به والیبال و عاشقان تیم گنبد که اکنون نگران نابودی والیبال گنبد هستند




آدرس هفته نامه صحرا تغییر یافت


با خبر شدیم که آدرس هفته نامه صحرا تغییر یافته است. وب سایت صحرا که انعکاس دهنده مطالب صحرا در اینترنت بود . چند روزی به علت مشکل فنی مسدود شده بود ولی اکنون با آدرس جدید شروع به کار شده است . البته این بار سایت نشریه صحرا با امکانات جدید نوید یک سایت پر بازدید کننده را می دهد. آرزوی موفقیت برای دست اندرکاران این سایت و نشریه صحرا  را داریم . آدرس جدید سایت:                                                                                       

   

                        www.iranturkmenleri.ir

دختر ترکمن

PIC_4660.JPG


دو نسل مختلف ترکمن


PIC_4652.JPG

وليار ديبائی با آينام ماندگار خواهد بود


"وليار ديبائی" خواننده و کوهنورد جوان ترکمن از ميان ما رفت. روحش شاد و يادش گرامی.
برای دانلود آهنگ به ياد ماندنی "آينام" به لينك زير مراجعه كنيد.
http://www.soundupload.com/audio/cnr6nuv81szbusm





در فراق دوستم ولیار جان

امروز شاهد وداع با بهترین و عزیز ترین دوستم بودم ، بچه های گروه با دستهای خود ولیار را در دل خاک سپرده اند.همه جز اشک بر گونه ها یشان نمی توانستند کاری بکنند،همدم و مونس بچه ها امروز از میان ما رفت.آنچه از ولیار ماند خنده زیبا و منحصر به فرد و چند عکس و آینام و چند آهنگ اصیل ترکمن .حالا در دل کوهستان چه کسی به ما آرامش می دهد، چه کسی برای ما با قالو چای گرم می دهد، چه کسی دیگر صبحانه اش را به ما تقدیم می کند،چه کسی حالا در دل کوه روحیه میدهد.هنوز هم جلوی چشمم  که با هم رفته بودیم برای فتح قله سیلان تنکابن و خاطرات زیبای آن لحظات زیبا ، دو هفته پیش گروه قرار بود به قله شاهوار اطراف شاهرود بره با دیدن ولیار تو گروه خیلی خوشحال شدم. بعد از رسیدن به پای کوه با بچه رفتیم باغ گیلاس با هم گیلاس خوردیم شب به ارتفاع 3000 متری پری خان رسیدیم چشمه زیبا در بلندای آسمان ، شب آتشی را به پا کرده ایم ولیار دور آتش بالای سر ما نشسته بود.ولیار گفت بچه ها بالا رو نگاه کنین ستاره ها چقدر نزدیک شدن امشب همه به آسمان نگاه کردیم رو به ولیار کردم و گفتم ولیار جان خیلی دلم گرفته میشه آهنگ آینام رو بخونی ولیار بدون هیچ مقدمه ای شروع به خوندن کرد ، باشدا سویان دیب سنی .......یار یار یار آینام بولمدیق طای آینام..... همه بچه ها صدای ولیار را همراهی کرده اند شب تاریک در ارتفاع خشک توسط صدای ولیار جان گرفت ولیار جان سسینگ دونین خیلی آروم شدم خدا این صدا را از ما نگیره ولیار آن شب را خواند انگار می دانست که این آخرین شبی است که در دل کوهستان می خواند آری آن شب ستاره ها هر چه نزدیکتر می شدند نمی توانستند به ولیار برسند ولی حالا ستاره ها ولیار را با خود بردند. ولیار یکی از آماده ترین کوه نوردان جوان ترکمن بود که امروزها به سختی تمرین می کرد.قرار بود با بچه های گروه تا یک ماه دیگه بریم بر بام ایران قله استوار و نماد مقاومت ایران دماوند، آرزویش این بود که دماوند را فتح کند ولی نتوانست به آرزویش برسد. ولیار در کارگاه پدرش دوتار ترکمن درست می کرد. او نیز همچون دیگر فرزندان استاد یوسف دیبایی هنرمند بود.عاشق تیم فنر باغچه ترکیه وتیم ملی ترکیه آری او نیز همچون دیگر جوانان ترکمن قسمتی از عمر خود را در کارخانه های ترکیه گذارنده بود.امروز با ولیار وداع کرده ایم استاد دیبایی نیز امروز داغ دار بود ، دکتر تکه و منصور صبوحی هر کاری کرده اند نتوانستند استاد را آرام کنند ، هنرمندان موسیقی ترکمن امروز داغدار بوده اند. امروز همه داغداریم قربان ،عیدی ،یاشار ، بهروز ، ابراهیم ، عظیم و... همه امروز با هم می گفتیم دیگه چطور بریم کوه ، دیگه چطور بخندیم در دل کوه ، همه پا قدمهای کوه ها دیگه بوی ولیار رو میده ، حالا چکار کنیم و ....

آیا صحرا می تواند سولماز را ببخشد؟

چند روز پیش  مصادف بود با  پرواز یار دیرینه صحرا و چهره نام آشنای صحرا نادر ابراهیمی عزیز که قسمتی از عمر خود را در ترکمن صحرا گذارند.با از دست نادر نویسنده چیره دست و درد آشنای صحرا دوباره موضوعی که مرا تا حد مرگ آزارم می دهدباز در ذهنم تداعی شد و باز غصه ای عجیب سرتا پای وجودم را گرفت با ناچار قلم را به دست گرفته و شروع به نوشتن می کنم،به امید روزی که هیچ بنده ای از خدا غم و غصه ای نداشته باشد.نادر ابراهیم قبل از انقلاب می آید،به دشت سر سبز صحرا و روایتی را به تصویر می کشد.که باز گو کننده قسمتی از درد های اجتماعی آن زمان قوم ترکمن بود.در آن مجموعه دختر ترکمنی درحال نقش آفرینی است.سولماز( به معنای هرگزپژمرده نمی شود)که عشق اش با گلن اوجا شهره عام وخاص می شود. دو جوان ترکمن یکی از طایفه یموت و  دیگری از طایفه گوگلان عاشق می شوند وعشقشان داستی را به وجود می آورد. سولماز  و گلن اوجا به همدیگر میرسند اما در این بین حوادث تلخ و ناگواری پیش می آید و هر دو عزیزانشان را در راه این عشق از دست می دهند وهر یک  موجب مرگ عزیزانشان می شوند. ولی به هر حال به همدیگر می رسند و در نهایت موجب اتحاد و همدلی بزرک در ترکمن صحرا می شوند. اتحادی که با عشق شروع می شدو با از دست رفتن خونهای زیادی آبیاری می شد.اما قهرمان داستان ما سولماز که آن زمانها فاتح دلها بود.حوادثی را هنوز بعدها بوجود می آورد. یکی از دوستان نادر ابراهیمی در آن زمانها که کمک زیادی در به وجود آمدن این حماسه بزرگ کرده بود یکی از دخترانش را به نام سولماز می گذارد به عشق سولماز،قهرمان ترکمن صحرا تا شاید دختر او نیز در آینده بتواند به الهام قهرمان روایت و حماسه صحرا موجب اتحاد و همدلی یک قوم شود.سولماز دختر زیبا و رعنای ترکمن که قدمهایش صحرا را به لرزه در می آورد روز به روز بزرگ می شود و برای اینکه آرزوی پدرش را بر آورده کند وارد دانشگاه می شودو در یکی از رشته های خوب در حال خواندن درسهایش بود.تا بتواند روزی به مردم ترکمن صحرا خدمت کند.که یک دفعه ورق برگشت می خورد .آری سولماز قهرمان داستان ما به که قرار است هرگز پژمرده نشود،به راحتی پژ مرده می شود.با پژمرده شدن سولماز اکنون من نیز در حال پژمرده شدن هستم.او مدینه فاضله خود را در خارج از ایل خود می جست با رفتن سولماز کمر پدر می شکند وتوان زندگی را از دست می دهد ومجبور به وداع با این دنیا می شود.دیگر اعضای خانوده نیز به نوعی نابود می شوند.آیا زندگی و یا عشق ارزش نابود کردن خانوده را دارد .آیا خدا سولماز ها را می بخشد ؟آیا صحرا می تواند سولماز را ببخشد؟ آیا گل پژمرده می تواند باز در صحرا گذران کند؟من نمی توان جواب این سئوالها را بدهم ولی به امیدی که دیگر هیچ گلی پژمرده نشود

صف شیر پاستوریزه و حواشی آن در گنبدکاووس

اگر مسافری باشید که سر زده به شهر گنبد وارد شوید و اگر هم ساعت 4 صبح وارد شهر گنبد وارد شوید فکر میکنید چه چیزی توجه شما رو به خود جلب می کند.صف شیر پاستوریزه، که در هر محله و خیابانی افرادی زیادی رو دور سوپر مارکتها جمع کرده است . یکی از همسایه ما که مرد میانسالی است هر روز صبح خودش به صف طولانی و عجیب گاز می رود تا شاید باک تاکسی بین شهریش پر از گاز شود بچه اش هم که به صف نانوایی می رود وخانمش هم به صف شیر. البته در این بین آن کسی که از همه اعصابش از بقیه خوردتر است خانمش است!!!؟

ظاهرا بر سر صف شیر هر روز در محله ها جنگ ودعوایی به پا می شود . هر روز مردم ساعت 3 صبح بیدار می شوند و هر کسی با تکه چوبی یا تکه آجری جایش را در صف مشخص میکند .هر کس هم که خواب بماند آن روز از شیر خبری نیست . تازه اگر دو مغازه روبروی هم باشند صف شیر موجب پیدایش دو جناح چپ و راست می شود و هر کسی که از هر مغازه ای که خرید می کند باید از همان مغازه شیر بگیرد .اغلب صاحبان همین سوپر مارکت ها اول صبح رئیس محله می شوند و هیچ کس حق ندارد رو حرف آنها حرف بزند. البته مامور بیاید مظلوم ترین فرد محل میشوند . در این صفها حرف وحدیث های زیادی بین خانمها رد وبدل می شود از تحریم ایران بگیرید تا ازدواج جوانان محله و فامیلشان تا شاید اینگونه وقتشان بگذرد . اگر کسی از محله دیگری بیاید روزگارش سیاه میشود .ساعت 7 صبح که میشود کامیون حامل شیر پاستوریزه وارد محله می شود بعضی وقتها اتفاقات عجیبتری در محله های دیگر می افتد که اگه میخوای بدونی بغل چشم راننده رو ببین که قشنگ باد کرده بله ظاهرا بچه های محله دیگه راننده بنده خدا رو کتک زده است. پشت سر کامیون نیز انواع واقسام وسیله جلب نظر میکند دوچرخه و موتور و انواع واقسام ماشینهای سواری تا آنها هم وارد صف شیر محله شوند .بعضی موقع ها هم که صاحبان مغازه شیرها را پشت یخچالشان مخفی میکنند تا فردا تبدیل به ماست کنند یا به نور چشمهایشان بدون نوبت بدهند .آنها شیر پاستوریزه را با قیمت 200 تومان می خرند و تبدیل به ماستش میکنند وبه بهای 450 توما ن میفروشند.این هم مدلی از رانت خواری است البته از نوع عجیبش . به راستی آیا با یک مدیریت صحیح و یک ابتکار جالب نمی توان معضل صف شیر را از بین برد. تا شاید مادران ما مجبور نباشند 4 ساعت در این سرمای سوزناک برای خریدن دو عدد شیر اینگونه عذاب بکشند وشخصیتشان اینگونه تحقیر شود.و دچار انواع و اقسام بیماری نشوند.

کارول اسبی که باید قهرمان شود

مسابقات اسبدوانی درمنطقه ترکمن صحرا همیشه با جذابیت و حساسیتی عجیب در اکثر فصول پی گیری می شود،اما انچه که بر جذابیت این ورزش مفرح می افزاید اتفاقات جالبی است که در میدان اسبدوانی اتفاق می افتد.اکثرا عده ای که در میدان به مافیاهای میدان معروف هستند برای رسیدن به مقاصدشان کار های انجام می دهند که بیشتر مواقع موجب شکسته شدن دل مردم علاقمند ترکمن صحرا می شود.امروز می خواهم از همین کورس بهاره بندر ترکمن شروع کنم. قبل از هر چیز یادآور می شوم که اسبها در میدان به دو گروه تقسیم می شود اسبهای خارجی که صاحبان آنها را سرمایه داران و علاقمندان تهرانی گاه با مبلغ بسیار بالا به طور متوسط 40 میلیون تومان از خارج خریداری می کنند. وگروه دوم اسبهای هستند که در روستاهای ترکمن صحرا به دنیا می آیند و با درد ها و الام مربیانشان بزرگ می شوند

اکثر این اسبها قیمت آن چنانی ندارند ولی آنچه که برای اینگونه اسبها مهم است غیرت و محلی بودن آن است. همیشه بین این اسبها رقابت شدیدی وجود دارد رقابت فقیر وپولدار،نبرد نابرابر که آن را در تمام عرصه ها در ترکمن صحرا می توان یافت.کورس چهارم از هفته سوم بهاره 86 بندر ترکمن ، میدانی که در آن اسبی به نام کارول در میان حاضر است،اسبی که تمام امید مردم خطه بحر خزر امید به این اسب دارند ومافیای میدان نیز سعی بر عدم موفقیت این اسب دارد ،اسبی که هفته قبل به مقام دوم رسیده بود وامروز در یک جنگ نابرابر باید از حیثیت و آبروی مردم بحر خزر را به تنهایی دفاع کند،آنهم در مقابل چند اسب سرمایه دار تهرانی ،کورس شروع می شود اسب شماره دو کارول از دپار با یک جهش بیرون می آید ولی اسب شماره 1 و 3 و4 از دو طرف فشاره های بی امان را بر پیکره این اسب می آورند چون قرار نیست کارول پیروز میدان باشد، جمعیت حاضر در میدان با بهت زدگی عجیبی به عمل ناجوانمردانه نگاه می کنند ،عبد الناصر قزل سوارکار اسب کارول مجبور می شود اسب را یک لحظه سرعتش را کم کند تا مبادا هیاهو وناجوانمردانه میدان،شاهد شکسته شدن دل مردم بحر خزر شود،سه اسب با فاصله کمی به جلو کشیده می شوند و کارول در باد این اسبان قرار می گیرد ،حالا تقریبا نصف مسافت پیموده شده است و کارول در مقام چهارم با آرامش و اطمینانی و امنیتی عجیب در حال مبارزه است ،دل تو دل مردم ترکمن صحرا نیست آیا کارول می تواند در این میدان سربلند بیرون بیاید و غرور و پیروزی را به ارمغان بیاورد لحظه موعود فرا میرسد گویی اسب بال در می آورد استارت رویایی کارول شروع می شود در یک چشم به زدن از میان اسبها می گذرد سوار کان آن اسبها جای بر فکر کردن ندارند و کاری برای قهرمان نشدن کارول نمی توانند بکنند جمعیت حاضر در میدان یک لحظه امیدرا بر دیدگانشان لبریز شده می بینندگزارشگر میدان فقط می گوید کارول ،کارول ،کارول آری کارول با فاصله بسیار زیاد قهرمان میدان می شود و در وسط تماشگران مردم بندر ترکمن وگمیشان در حال جشن وسرور هستند ودر مقابل غم مافیا های میدان های سوارکاری را می توان درک کرد به طور قطع یقین جشن و سرور برای آنها درد آور است در ذهنشان باز یک ترفند کثیف خطور می کند آیا باز با ترفند دیگری می توانند موجب ناکامی کارول شوند،این هفته با غرور تمام می شود ،هفته چهارم شروع می شود .حالا نبرد کارول برای تمام مردم ترکمن صحرا حساسیت ویژه ای دارد.عبدالمجید کم مربی کارول از آمادگی اسب خبر می دهد. باز مردم ترکمن صحرا حساب ویژه ای برای این اسب قائل می شوند و در مقابل مافیا نیز حساب برای کارول قائل نمی شوند آیا باز جنایتی صورت خواهد ،اسبها وارد میدان می شوند غم و اندوهی بر دیدگان کارول جاری است،استارت زده می شود باز هم کارول در باد اسبهای دیگر قرار می گیرد و دقیقا مثل هفته قبل اسبها در حال تاختن هستند،لحظه موعود در حال نزدیک شدن است سم های کارول به نقطه بال در آوردن نزدیک می شود ولی بالهای کارول توان باز شدن ندارند حیوان تقلا می کند ولی انگار نه انگار ،بالهای کارول را شکسته بوده اند ،مافیا کارش را کرده بود کدام یک از نزدیکان مربی کارول خیانت کرده است ، خط پایان در حال نزدیک شدن است ولی باز تقلای چابکسوار و کارول چاره ساز نیست ،مردم حاضر در میدان با غم عجیب شاهد شکسته شدن بالهای کارول می شوند هیچ کس دوست ندارد این صحنه را ببیند ، اسبها از خط پایان عبور می کنند و کارول به مقام چهارم می رسد ،اشکهای بر دیدگان کارول جاری می شود و جمعیت حاضر در میدان اشکهای کارول را همراهی می کنند ،حال بزرگترین سئوال در میان علاقمندان اسب در ترکمن صحرا این است که چه کسی بالهای کارول را شکسته است ،چه کسی خود را برای مبلغ ناچیز فروخته است . چه کسی حاضر شده است عمل ننگین مافیا را به مرحله اجرا گذاشته است،خائن کیست؟باز میدان دیگری وجود دارد باز کارول می تواند به پرواز در بیاید هفته قهرمانی کورس بهاره بندر ترکمن فرا می رسد،باز کارول در یک میدان نابرابرباید بجنگد حالا نبرد بسیار حساس است،کارول را در پشت انبار کاه مخفی می کنند تا مبادا افراد وخائنین باز بالهای کارول را بشکنند.
نبرد حساس و پایانی شروع می شود آیا کارول باز می تواند غرور را به ارمغان بیاورد.آیا باز مردم ترکمن صحرامی توانند در مقابل دیدگان مافیای میدان سوارکاری به جشن و سرور بپردازند ،استارتر در جایگاهش قرار می گیرد با رفتن دستهای داور میدان استارت زده می شود ،کارول از اول میدان بال در می آورد فریادهای بی امان مردم متعصب ترکمن صحرا به اوج خود می رسد فرار زیبای کارول نوید جشن وسرور را می دهد حالا هیچ کس جلودارش نیست ،کارول حالا می داند ارزش پیروزی در این میدان ،موجب شادی یک ایل می شود.اسبها حالا در پیچ آخر به خط راستا می رسند وهر لحظه خود را به خط پایان نزدیک میکنند ، کارول ،کارول ،کارول ،چه میکنه این کارول،قهرمانی کارول باز تکرار می شود جشن وسرور به اوج خود می رسد .قهرمانی کارول برابر با قهرمانی و غرور مردم علاقمند ترکمن صحرا شده بود.حالا زمانی از این نبرد جالب و پیروز مندانه گذشته است و مردم حالا می دانندکه چه کسی بالهای کارول را شکسته بود،آری یکی از اطرافیان مربی این اسب آمپولی را قبل از مسابقه بر بازوان کارول می زند وباعث ضعف عضلانی اسب می شود ،امیدواریم اینگونه افراد بدانند که فروختن و شکستن دل علاقمندان هیچ وقت قابل گذشت نیست.

گناه مایا چه بود که اینچنین شده است؟!

چند روز پیش با یکی از دوستانم که راننده آژانس میباشد در حال برگشتن به مسیر خانه بودیم که مرد میانسالی در کنار خیابان خالدنبی حواسمان رو به خود معطوف کرد .یک لحظه دوستم ترمز گرفت و مرد میانسال و ژولیده که اعتیاد سر تا پای وجودش را گرفته بود، سلام نکرده خواهش و التماسش را شروع کرد و گفت که من را تا داروخانه شبانه روزی دکتر نازی برسانید حالم خیلی خراب است. مایا بیا زود سوار شو سریع خودمونو به داروخانه برسانیم تا حالت بهتر بشود. دختر نوجوان ترکمن با چارقد ترکمنی به همراه آن مرد میانسال سوار بر پراید سفید شدند. اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد علت بیماری مایا بود؟ آیا سرما خوردگی یا چیز دیگری عامل کسالتش بود؟ مرد میانسال قبل از اینکه چیزی بگوید شروع به درد و دل کرد وگفت پریشب از زندان آزاد شدم. این دختر هم مایا دخترم است .

ناخواسته ازش پرسیدم چه چیزی مصرف میکنیند؟ گفت: مصرفم کریستال است و دخترم به آمپول بی میپریدین (برای حساسیت تزریق می شود که تزریق بیش از حد آن اعتیاد آور است) معتاد است.الان داریم میرویم داروخانه که برای دخترم آمپول تهیه کنم . حالش خیلی خرابه الان تو خونه جنجالی به پا کرده . مایا دختر نوجوانی بود که با بقیه هم سن و سالهای خود هیچ تفاوتی نداشت که یکدفعه شروع به حرف زدن کرد.یک لحظه صدای خشن و غیر عادی مایه نظرم را جلب کرد: من به این آمپول معتادم اگر هر روز این آمپول به بدنم نرسد هر چیزی تو خانه باشه به هم میریزم.مادرم هم معتاد است. اون کریستال مصرف میکنه و به غیر از پدر و مادرم فقط داییم با ما زندگی میکنه که اونم کریستال مصرف میکند .وقتی خودم و زندگی دیگران رو که می بینیم حالم بهم میخوره تنها چیزی که به من آرامش میده همین تزریق استکه اگه اینرا هم نداشتم، نمیدونستم چه بر سرم میومد.حالا دوستم به داروخانه رسیده بود .آخرین چیزی که از اونها شنیدم این بود: مایا خودت برو داروخانه، قیافه من تابلوه به من نمی دهند خودت بروی بهتره.حالا من مانده بودم و هزاران سئوال در ذهنم! خانواده ای که سه نفر آن کریستال مصرف میکنند چگونه پول مصرفشان را تهیه میکنند؟ چند تا امثال مایا در اطراف مان هست ؟ چرا تقدیر مایا این چنین بود ؟ و سئوالات دیگه که هنوزم ذهن من را مشغول کرده است.