اما خاطره من مربوط میشه به تقریبا پانزده سال پیش که با بچه های محل از اول خیابان کمینه مراسم یارمضان را شروع می کردیم و تا پاسی از شب ادامه داشت اولین خونه خیابان کمینه پاسگاه بود و همیشه از خانه بگ زاده ها که چسبیده به پاسگاه نیروی انتظامی بود شروع می شد.همیشه پسر آخوند محل شعر یارمضان را می خوند و یکی دیگر از بچه ها اشک می شد و ما هم در پایان شعر ،الله می گفتیم. تقریبا به چهارمین خانه که رسیدم ماشین پاسگاه اومد بیرون و 4 تا مامور بچه ها رو یک جا جمع کردن و محاصره شدیم همه تعجب می کردیم و برایمان عجیب بود خیلی زود یکی از بزرگ ها به رئیس بچه های نیروی انتظامی گفت که بچه ها در حال اجرای مراسم یارمضان هستند.بچه های نیروی انتظامی تازه فهمیده بودند که اشتباه کرده بودند و معذرت خواهی کرده و با خنده طرفین مراسم آن سال ادامه پیدا کرد.
ماه مبارک رمضان شروع شد،ماه عبادت و زیبای و کمک به همنوعان. از چند روز خود را در گیر کرده بودم و افکارم در این بود که ضعیفان در ماه رمضان چگونه روزه می گیرند و رزق و روزیشان چگونه می گذرد با نگاهی به اطراف به راحتی می توان متوجه شد که به خاطر گرانی مردم کمی با مشکل مواجه شده اند و به خصوص قشر مستضعف ما در ماه رمضان احتیاج شدید پیدا کرده اند در این فکر بودم که دیروز یکی از دوستان برنج فروشم را دیدم و از او بازار و کسب وکارش پرسیدم
دوستم گفت قیل از ماه رمضان به خاطر مراسم عروسی بازار خوبی داشتیم الان هم الحمد الله بازارمان خوب است گفتم چطور؟ خوشبختانه مردم ما به خوبی همنوعان خودشان را درک می کنند دیروز یکی از خیرین آمد و 2 تن برنج گرفت تا بین فقرا تقسیم کند هر روز از این خیرین پیدا می شود واقعا امسال بی نظیر است من هم بسیار خوشحال شدم و از داشتن انسان های خداجو و خیر در بین ترکمن هایم به خود افتخار کردم.

چند روز دیگر به عید قربان نمانده است . عیدی که در بین ما ترکمن ها جزء اعیاد رسمی ومهم تلقی می شود ! و یکی از خصیصه های مهم این عید مبارک خانه تکانی و خرید قبل از عید است . خانه تکانی ها و نظافت منازل همه جا به چشم میخورد ! صدای تکاندن قالی های ترکمنی از هر گوشه شهر به گوش میرسد و حتی بوی شهر هم انگار عوض میشود ! همه جا بوی تمیزی و پاکیزگی میدهد !
در این عید بچه ها با خانواده های خویش بیرون رفته و لباس نو می خرند . تا خود را برای عید آماده کنند ! دختران لباس هایشان را معمولا زودتر می خرند تا برای روز عید دوخته شود. مادران نیز قبل از عید وسایل لازم را می خرند ...آجیل ! میوه و شیرینی و ذغال وسیخ و غیره ...!!پدران نیز روز های آخر به سوی میدان "مال بازار"(جای فروش گوسفند) می روند تا گوسفندی را برای قربانی کردن در روز عید بخرند . وبه این ترتیب یواش یواش مقدمات عید آماده می شود واین جنب و جوش و تلاش در شهر بسیار دیدنی است و حال هوای دیگری به شهر میدهد !
اما... ! امسال نسبت به سالهای دیگر به علت تورم و خشکسالی کشت و زرع ! توان و قدرت خرید مردم بسیار پایین آمده است . ابراهیم یکی از بازاریان شهر گنبد می گوید:امسال از لحاظ کمی و کیفی وضع بازاراصلا جالب نیست .
سالهای قبل اکثرا پیش از عید در مغازها جا برای سوزن انداختن نبود ولی امسال مردم قدرت خرید ندارند . دیگر مغازه ها مثل سابق شلوغ نیست .
عاشور یکی دیگر از بازاریان می گوید: تورم و خشکسالی قدرت خرید را از مردم گرفته است و ظاهرا امسال عید مال پولداران است و مردم عادی امسال عید ندارند .اما در همسایگی ما کریم دایی وضعش از همه بدتر است .کریم دایی کارگر ساده ای بیش نیست او که دارای 4 فرزند می باشد اموراتش به سختی می گذراند
باز صحرا هنرمندی را از دست داد. هنرمندی خود ساخته از
دیار بحر خزر ، بهروز ایری را همه می شناختند ، او که با دوستانش خنده را بر خانه های ترکمن صحرا به ارمغان می آورد .امروز اکنون ترکمن صحرا را به ماتم کشانده است. بهروز یک از استعدادهای بود که در هیچ مکتبی درس کارگردانی و بازیگری را نخوانده بود ولی عاشق بازیگری و خنداندن بود .و استاد بی نظیر در کارش، هنوزم هم خندهایش در اجراهایش جلوی چشمم تداعی می شود . او عاشق مردمش بود او عاشق خنداندن و گفتن درد های ترکمن در قالب طنز بود. امروز به ارزش کار بهروز پی بردم او وظیفه بزرگی بر گردن داشت . دیگر آن صیاد درد کشیده جز بهروز کسی را نداشت که تبسم را بر گونه هایش نقش ببنداند. آن دختر و زن ترکمن که صبح تا شب را بر پشت دار قالی ترکمن نقش ها را به تصویر می کشاند ، دل به خندیدن در هنر نمایی بهروز و دوستانش را داشت تا خستگی را از قامتش دور کند. حالا همه در بهت از دست دادن بهروز مانده اند. بهروز کارگردان گروهی بود که ابزار کارشان به اندازه انگشتهای دستان نمی رسید ولی عشق به کار و علاقه باعث محبوبیت این گروه طنز شده بود.در آخر خاطره ای از بهروز این عزیز از دست رفته را بازگو می کنم. روزی به بندر ترکمن رفتم پسر خاله ام که بچه 8 ساله می باشد خندان به پیشم آمد بعد از سلام واحوال پرسی از علت خوشحالیش پرسیدم بنیامین گفت: من هر روز به تمرین گروه آلادا می روم و دوستانمان زیر نظر بهروز تمرین می کنیم او امروز از ما تست گرفت و من تو کلاسمان نفر اول شدم ،بهروز هم به خاطر کارم این پانصد تومان را به عنوان جایزه به من داد. بنیامین هنوز هم آن پانصد تومان بهروز را در لای کتاب هایش به یادگار گذا شته است . یادش گرامی و روحش شاد
حاجی قربان طریک

"وليار ديبائی" خواننده و کوهنورد جوان ترکمن از ميان ما رفت. روحش شاد و يادش گرامی.
برای دانلود آهنگ به ياد ماندنی "آينام" به لينك زير مراجعه كنيد.
http://www.soundupload.com/audio/cnr6nuv81szbusm
ظاهرا بر سر صف شیر هر روز در محله ها جنگ ودعوایی به پا می شود . هر روز مردم ساعت 3 صبح بیدار می شوند و هر کسی با تکه چوبی یا تکه آجری جایش را در صف مشخص میکند .هر کس هم که خواب بماند آن روز از شیر خبری نیست . تازه اگر دو مغازه روبروی هم باشند صف شیر موجب پیدایش دو جناح چپ و راست می شود و هر کسی که از هر مغازه ای که خرید می کند باید از همان مغازه شیر بگیرد .اغلب صاحبان همین سوپر مارکت ها اول صبح رئیس محله می شوند و هیچ کس حق ندارد رو حرف آنها حرف بزند. البته مامور بیاید مظلوم ترین فرد محل میشوند . در این صفها حرف وحدیث های زیادی بین خانمها رد وبدل می شود از تحریم ایران بگیرید تا ازدواج جوانان محله و فامیلشان تا شاید اینگونه وقتشان بگذرد . اگر کسی از محله دیگری بیاید روزگارش سیاه میشود .ساعت 7 صبح که میشود کامیون حامل شیر پاستوریزه وارد محله می شود بعضی وقتها اتفاقات عجیبتری در محله های دیگر می افتد که اگه میخوای بدونی بغل چشم راننده رو ببین که قشنگ باد کرده بله ظاهرا بچه های محله دیگه راننده بنده خدا رو کتک زده است. پشت سر کامیون نیز انواع واقسام وسیله جلب نظر میکند دوچرخه و موتور و انواع واقسام ماشینهای سواری تا آنها هم وارد صف شیر محله شوند .بعضی موقع ها هم که صاحبان مغازه شیرها را پشت یخچالشان مخفی میکنند تا فردا تبدیل به ماست کنند یا به نور چشمهایشان بدون نوبت بدهند .آنها شیر پاستوریزه را با قیمت 200 تومان می خرند و تبدیل به ماستش میکنند وبه بهای 450 توما ن میفروشند.این هم مدلی از رانت خواری است البته از نوع عجیبش . به راستی آیا با یک مدیریت صحیح و یک ابتکار جالب نمی توان معضل صف شیر را از بین برد. تا شاید مادران ما مجبور نباشند 4 ساعت در این سرمای سوزناک برای خریدن دو عدد شیر اینگونه عذاب بکشند وشخصیتشان اینگونه تحقیر شود.و دچار انواع و اقسام بیماری نشوند.
ناخواسته ازش پرسیدم چه چیزی مصرف میکنیند؟ گفت: مصرفم کریستال است و دخترم به آمپول بی میپریدین (برای حساسیت تزریق می شود که تزریق بیش از حد آن اعتیاد آور است) معتاد است.الان داریم میرویم داروخانه که برای دخترم آمپول تهیه کنم . حالش خیلی خرابه الان تو خونه جنجالی به پا کرده . مایا دختر نوجوانی بود که با بقیه هم سن و سالهای خود هیچ تفاوتی نداشت که یکدفعه شروع به حرف زدن کرد.یک لحظه صدای خشن و غیر عادی مایه نظرم را جلب کرد: من به این آمپول معتادم اگر هر روز این آمپول به بدنم نرسد هر چیزی تو خانه باشه به هم میریزم.مادرم هم معتاد است. اون کریستال مصرف میکنه و به غیر از پدر و مادرم فقط داییم با ما زندگی میکنه که اونم کریستال مصرف میکند .وقتی خودم و زندگی دیگران رو که می بینیم حالم بهم میخوره تنها چیزی که به من آرامش میده همین تزریق استکه اگه اینرا هم نداشتم، نمیدونستم چه بر سرم میومد.حالا دوستم به داروخانه رسیده بود .آخرین چیزی که از اونها شنیدم این بود: مایا خودت برو داروخانه، قیافه من تابلوه به من نمی دهند خودت بروی بهتره.حالا من مانده بودم و هزاران سئوال در ذهنم! خانواده ای که سه نفر آن کریستال مصرف میکنند چگونه پول مصرفشان را تهیه میکنند؟ چند تا امثال مایا در اطراف مان هست ؟ چرا تقدیر مایا این چنین بود ؟ و سئوالات دیگه که هنوزم ذهن من را مشغول کرده است.


