تبليغاتX
نوشتهای یک جوان ترکمن

نوشتهای یک جوان ترکمن

نوشتها و عکسهای یک جوان ترکمن
یک خاطره جالب از یارمضان
دیشب در گنبد یارمضان بود و صدای بچه ها سراسر شهر رو گرفته بود البته حرکت موتور سیکلت هم واقعا زیاد بود و صدای موتور و بچه ها با هم قاطی شده بود. یارمضان هم در فرهنگ ترکمن ها برای خود عالمی داره.

اما خاطره من مربوط میشه به تقریبا پانزده سال پیش که با بچه های محل از اول خیابان کمینه مراسم یارمضان را شروع می کردیم و تا پاسی از شب ادامه داشت اولین خونه خیابان کمینه پاسگاه بود و همیشه از خانه بگ زاده ها که چسبیده به پاسگاه نیروی انتظامی بود شروع می شد.همیشه پسر آخوند محل شعر یارمضان را می خوند و یکی دیگر از بچه ها اشک می شد و ما هم در پایان شعر ،الله می گفتیم. تقریبا به چهارمین خانه که رسیدم ماشین پاسگاه اومد بیرون و 4 تا مامور بچه ها رو یک جا جمع کردن و محاصره شدیم همه تعجب می کردیم و برایمان عجیب بود خیلی زود یکی از بزرگ ها به رئیس بچه های نیروی انتظامی گفت که بچه ها در حال اجرای مراسم یارمضان هستند.بچه های نیروی انتظامی تازه فهمیده بودند که اشتباه کرده بودند و معذرت خواهی کرده و با خنده طرفین مراسم آن سال ادامه پیدا کرد.

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت9:10توسط حاجی قربان طریک |
باز هم به دنیای وبلاگ برگشتیم
چه حالی داره این وبلاگ نویسی اونم با همکاری بچه ها . یک مدتی بود خبری از وبلاگم نگرفته بودم ولی بعد از چند ماه البته داشت به سال نزدیک می شد بازم سری به وبلاگ ها زدم خوشبختانه بازم بچه ها فعال شدن من هم دل به دریا زدم و گفتم ما هم هستیم. امیدوارم این بار هم همه با هم بیان و بازار وبلاگ نویسی رو گرم کنند. گزل که ظاهرا آماده است ،اجوجکه هم که حی و حاضر است، ظهری جان هم که هست تمیم هم همچنین ، ایرا باید فعالتر بشه البته مهندس میتونه بازم برگرده خلیفه هم که همیشه هست امیدوارم که بازم هم جمع ما جمع تر بشه و تعداد نفرات بیشتر بشه ، به امید آن روز .
+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت21:39توسط حاجی قربان طریک |
ماه رمضان ماه احسان ونیکی

ماه مبارک رمضان شروع شد،ماه عبادت و زیبای و کمک به همنوعان. از چند روز خود را در گیر کرده بودم و افکارم در این بود که ضعیفان در ماه رمضان چگونه روزه می گیرند و رزق و روزیشان چگونه می گذرد با نگاهی به اطراف به راحتی می توان متوجه شد که به خاطر گرانی مردم کمی با مشکل مواجه شده اند و به خصوص قشر مستضعف ما در ماه رمضان احتیاج شدید پیدا کرده اند در این فکر بودم که دیروز یکی از دوستان برنج فروشم را دیدم و از او بازار و کسب وکارش پرسیدم

دوستم گفت قیل از ماه رمضان به خاطر مراسم عروسی بازار خوبی داشتیم الان هم الحمد الله بازارمان خوب است گفتم چطور؟ خوشبختانه مردم ما به خوبی همنوعان خودشان را درک می کنند دیروز یکی از خیرین آمد و 2 تن برنج گرفت تا بین فقرا تقسیم کند هر روز از این خیرین پیدا می شود واقعا امسال بی نظیر است من هم بسیار خوشحال شدم و از داشتن انسان های خداجو و خیر در بین ترکمن هایم به خود افتخار کردم.

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت21:32توسط حاجی قربان طریک |
سایه سنگین گرانی در مراسم عید قربان

چند روز دیگر به عید قربان نمانده است . عیدی که در بین ما ترکمن ها جزء اعیاد رسمی ومهم  تلقی می شود ! و یکی از خصیصه های مهم این عید مبارک خانه تکانی و  خرید قبل از عید است . خانه تکانی ها و نظافت منازل همه جا به چشم میخورد ! صدای تکاندن قالی های ترکمنی از هر گوشه شهر به گوش میرسد و حتی بوی شهر هم انگار عوض میشود ! همه جا بوی تمیزی و پاکیزگی میدهد !

در این عید  بچه ها با خانواده های  خویش بیرون رفته و لباس نو می خرند . تا خود را برای عید آماده کنند ! دختران لباس هایشان را معمولا زودتر می خرند تا برای روز عید دوخته شود. مادران نیز قبل از عید وسایل لازم را می خرند ...آجیل ! میوه و شیرینی و ذغال وسیخ و غیره ...!!
پدران نیز  روز های آخر به سوی میدان "مال بازار"(جای فروش گوسفند)  می روند تا گوسفندی را برای قربانی کردن در روز عید بخرند . وبه این ترتیب  یواش یواش مقدمات عید آماده می شود واین جنب و جوش و تلاش در شهر بسیار دیدنی است و حال هوای دیگری به شهر میدهد !  
اما... ! امسال نسبت به سالهای دیگر به علت تورم و خشکسالی کشت و زرع ! توان و قدرت خرید مردم بسیار  پایین آمده است . ابراهیم یکی از بازاریان شهر گنبد می گوید:امسال از لحاظ کمی و کیفی وضع بازاراصلا  جالب نیست .
سالهای قبل  اکثرا پیش از عید در مغازها جا  برای سوزن انداختن نبود ولی امسال مردم قدرت خرید ندارند . دیگر مغازه ها مثل سابق شلوغ نیست .
عاشور یکی دیگر از بازاریان می گوید: تورم و خشکسالی قدرت خرید را از مردم گرفته است و ظاهرا امسال عید مال پولداران است و مردم عادی امسال عید  ندارند .اما در همسایگی ما کریم دایی وضعش از همه بدتر است .کریم دایی کارگر ساده ای بیش نیست او که دارای 4 فرزند می باشد اموراتش به سختی می گذراند
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت19:55توسط حاجی قربان طریک |
بهروز ایری با تمام شادیهایش از بین ما رفت

باز صحرا هنرمندی را از دست داد. هنرمندی خود ساخته از دیار بحر خزر ، بهروز ایری را همه می شناختند ، او که با دوستانش خنده را بر خانه های ترکمن صحرا به ارمغان می آورد .امروز اکنون ترکمن صحرا را به ماتم کشانده است. بهروز یک از استعدادهای بود که در هیچ مکتبی درس کارگردانی و بازیگری را نخوانده بود ولی عاشق بازیگری و خنداندن بود .و استاد بی نظیر در کارش، هنوزم هم خندهایش در اجراهایش جلوی چشمم تداعی می شود . او عاشق مردمش بود او عاشق خنداندن و گفتن درد های ترکمن در قالب طنز بود. امروز به ارزش کار بهروز پی بردم او وظیفه بزرگی بر گردن داشت . دیگر آن صیاد درد کشیده جز بهروز کسی را نداشت که تبسم را بر گونه هایش نقش ببنداند. آن دختر و زن ترکمن که صبح تا شب را بر پشت دار قالی ترکمن نقش ها را به تصویر می کشاند ، دل به خندیدن در هنر نمایی بهروز و دوستانش را داشت تا خستگی را از قامتش دور کند. حالا همه در بهت از دست دادن بهروز مانده اند. بهروز کارگردان گروهی بود که ابزار کارشان به اندازه انگشتهای دستان نمی رسید ولی عشق به کار و علاقه باعث محبوبیت این گروه طنز شده بود.در آخر خاطره ای از بهروز این عزیز از دست رفته را بازگو می کنم. روزی به بندر ترکمن رفتم پسر خاله ام که بچه 8 ساله می باشد خندان به پیشم آمد بعد از سلام واحوال پرسی از علت خوشحالیش پرسیدم بنیامین گفت: من هر روز به تمرین گروه آلادا می روم و دوستانمان زیر نظر بهروز تمرین می کنیم او امروز از ما تست گرفت و من تو کلاسمان نفر اول شدم ،بهروز هم به خاطر کارم این پانصد تومان را به عنوان جایزه به من داد. بنیامین هنوز هم آن پانصد تومان بهروز را در لای کتاب هایش به یادگار گذا شته است . یادش گرامی و روحش شاد

حاجی قربان طریک

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت21:2توسط حاجی قربان طریک |
وليار ديبائی با آينام ماندگار خواهد بود


"وليار ديبائی" خواننده و کوهنورد جوان ترکمن از ميان ما رفت. روحش شاد و يادش گرامی.
برای دانلود آهنگ به ياد ماندنی "آينام" به لينك زير مراجعه كنيد.
http://www.soundupload.com/audio/cnr6nuv81szbusm





+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت23:8توسط حاجی قربان طریک |
آیا صحرا می تواند سولماز را ببخشد؟
چند روز پیش  مصادف بود با  پرواز یار دیرینه صحرا و چهره نام آشنای صحرا نادر ابراهیمی عزیز که قسمتی از عمر خود را در ترکمن صحرا گذارند.با از دست نادر نویسنده چیره دست و درد آشنای صحرا دوباره موضوعی که مرا تا حد مرگ آزارم می دهدباز در ذهنم تداعی شد و باز غصه ای عجیب سرتا پای وجودم را گرفت با ناچار قلم را به دست گرفته و شروع به نوشتن می کنم،به امید روزی که هیچ بنده ای از خدا غم و غصه ای نداشته باشد.نادر ابراهیم قبل از انقلاب می آید،به دشت سر سبز صحرا و روایتی را به تصویر می کشد.که باز گو کننده قسمتی از درد های اجتماعی آن زمان قوم ترکمن بود.در آن مجموعه دختر ترکمنی درحال نقش آفرینی است.سولماز( به معنای هرگزپژمرده نمی شود)که عشق اش با گلن اوجا شهره عام وخاص می شود. دو جوان ترکمن یکی از طایفه یموت و  دیگری از طایفه گوگلان عاشق می شوند وعشقشان داستی را به وجود می آورد. سولماز  و گلن اوجا به همدیگر میرسند اما در این بین حوادث تلخ و ناگواری پیش می آید و هر دو عزیزانشان را در راه این عشق از دست می دهند وهر یک  موجب مرگ عزیزانشان می شوند. ولی به هر حال به همدیگر می رسند و در نهایت موجب اتحاد و همدلی بزرک در ترکمن صحرا می شوند. اتحادی که با عشق شروع می شدو با از دست رفتن خونهای زیادی آبیاری می شد.اما قهرمان داستان ما سولماز که آن زمانها فاتح دلها بود.حوادثی را هنوز بعدها بوجود می آورد. یکی از دوستان نادر ابراهیمی در آن زمانها که کمک زیادی در به وجود آمدن این حماسه بزرگ کرده بود یکی از دخترانش را به نام سولماز می گذارد به عشق سولماز،قهرمان ترکمن صحرا تا شاید دختر او نیز در آینده بتواند به الهام قهرمان روایت و حماسه صحرا موجب اتحاد و همدلی یک قوم شود.سولماز دختر زیبا و رعنای ترکمن که قدمهایش صحرا را به لرزه در می آورد روز به روز بزرگ می شود و برای اینکه آرزوی پدرش را بر آورده کند وارد دانشگاه می شودو در یکی از رشته های خوب در حال خواندن درسهایش بود.تا بتواند روزی به مردم ترکمن صحرا خدمت کند.که یک دفعه ورق برگشت می خورد .آری سولماز قهرمان داستان ما به که قرار است هرگز پژمرده نشود،به راحتی پژ مرده می شود.با پژمرده شدن سولماز اکنون من نیز در حال پژمرده شدن هستم.او مدینه فاضله خود را در خارج از ایل خود می جست با رفتن سولماز کمر پدر می شکند وتوان زندگی را از دست می دهد ومجبور به وداع با این دنیا می شود.دیگر اعضای خانوده نیز به نوعی نابود می شوند.آیا زندگی و یا عشق ارزش نابود کردن خانوده را دارد .آیا خدا سولماز ها را می بخشد ؟آیا صحرا می تواند سولماز را ببخشد؟ آیا گل پژمرده می تواند باز در صحرا گذران کند؟من نمی توان جواب این سئوالها را بدهم ولی به امیدی که دیگر هیچ گلی پژمرده نشود
+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت17:15توسط حاجی قربان طریک |
صف شیر پاستوریزه و حواشی آن در گنبدکاووس
اگر مسافری باشید که سر زده به شهر گنبد وارد شوید و اگر هم ساعت 4 صبح وارد شهر گنبد وارد شوید فکر میکنید چه چیزی توجه شما رو به خود جلب می کند.صف شیر پاستوریزه، که در هر محله و خیابانی افرادی زیادی رو دور سوپر مارکتها جمع کرده است . یکی از همسایه ما که مرد میانسالی است هر روز صبح خودش به صف طولانی و عجیب گاز می رود تا شاید باک تاکسی بین شهریش پر از گاز شود بچه اش هم که به صف نانوایی می رود وخانمش هم به صف شیر. البته در این بین آن کسی که از همه اعصابش از بقیه خوردتر است خانمش است!!!؟

ظاهرا بر سر صف شیر هر روز در محله ها جنگ ودعوایی به پا می شود . هر روز مردم ساعت 3 صبح بیدار می شوند و هر کسی با تکه چوبی یا تکه آجری جایش را در صف مشخص میکند .هر کس هم که خواب بماند آن روز از شیر خبری نیست . تازه اگر دو مغازه روبروی هم باشند صف شیر موجب پیدایش دو جناح چپ و راست می شود و هر کسی که از هر مغازه ای که خرید می کند باید از همان مغازه شیر بگیرد .اغلب صاحبان همین سوپر مارکت ها اول صبح رئیس محله می شوند و هیچ کس حق ندارد رو حرف آنها حرف بزند. البته مامور بیاید مظلوم ترین فرد محل میشوند . در این صفها حرف وحدیث های زیادی بین خانمها رد وبدل می شود از تحریم ایران بگیرید تا ازدواج جوانان محله و فامیلشان تا شاید اینگونه وقتشان بگذرد . اگر کسی از محله دیگری بیاید روزگارش سیاه میشود .ساعت 7 صبح که میشود کامیون حامل شیر پاستوریزه وارد محله می شود بعضی وقتها اتفاقات عجیبتری در محله های دیگر می افتد که اگه میخوای بدونی بغل چشم راننده رو ببین که قشنگ باد کرده بله ظاهرا بچه های محله دیگه راننده بنده خدا رو کتک زده است. پشت سر کامیون نیز انواع واقسام وسیله جلب نظر میکند دوچرخه و موتور و انواع واقسام ماشینهای سواری تا آنها هم وارد صف شیر محله شوند .بعضی موقع ها هم که صاحبان مغازه شیرها را پشت یخچالشان مخفی میکنند تا فردا تبدیل به ماست کنند یا به نور چشمهایشان بدون نوبت بدهند .آنها شیر پاستوریزه را با قیمت 200 تومان می خرند و تبدیل به ماستش میکنند وبه بهای 450 توما ن میفروشند.این هم مدلی از رانت خواری است البته از نوع عجیبش . به راستی آیا با یک مدیریت صحیح و یک ابتکار جالب نمی توان معضل صف شیر را از بین برد. تا شاید مادران ما مجبور نباشند 4 ساعت در این سرمای سوزناک برای خریدن دو عدد شیر اینگونه عذاب بکشند وشخصیتشان اینگونه تحقیر شود.و دچار انواع و اقسام بیماری نشوند.
+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت17:12توسط حاجی قربان طریک |
گناه مایا چه بود که اینچنین شده است؟!
چند روز پیش با یکی از دوستانم که راننده آژانس میباشد در حال برگشتن به مسیر خانه بودیم که مرد میانسالی در کنار خیابان خالدنبی حواسمان رو به خود معطوف کرد .یک لحظه دوستم ترمز گرفت و مرد میانسال و ژولیده که اعتیاد سر تا پای وجودش را گرفته بود، سلام نکرده خواهش و التماسش را شروع کرد و گفت که من را تا داروخانه شبانه روزی دکتر نازی برسانید حالم خیلی خراب است. مایا بیا زود سوار شو سریع خودمونو به داروخانه برسانیم تا حالت بهتر بشود. دختر نوجوان ترکمن با چارقد ترکمنی به همراه آن مرد میانسال سوار بر پراید سفید شدند. اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد علت بیماری مایا بود؟ آیا سرما خوردگی یا چیز دیگری عامل کسالتش بود؟ مرد میانسال قبل از اینکه چیزی بگوید شروع به درد و دل کرد وگفت پریشب از زندان آزاد شدم. این دختر هم مایا دخترم است .

ناخواسته ازش پرسیدم چه چیزی مصرف میکنیند؟ گفت: مصرفم کریستال است و دخترم به آمپول بی میپریدین (برای حساسیت تزریق می شود که تزریق بیش از حد آن اعتیاد آور است) معتاد است.الان داریم میرویم داروخانه که برای دخترم آمپول تهیه کنم . حالش خیلی خرابه الان تو خونه جنجالی به پا کرده . مایا دختر نوجوانی بود که با بقیه هم سن و سالهای خود هیچ تفاوتی نداشت که یکدفعه شروع به حرف زدن کرد.یک لحظه صدای خشن و غیر عادی مایه نظرم را جلب کرد: من به این آمپول معتادم اگر هر روز این آمپول به بدنم نرسد هر چیزی تو خانه باشه به هم میریزم.مادرم هم معتاد است. اون کریستال مصرف میکنه و به غیر از پدر و مادرم فقط داییم با ما زندگی میکنه که اونم کریستال مصرف میکند .وقتی خودم و زندگی دیگران رو که می بینیم حالم بهم میخوره تنها چیزی که به من آرامش میده همین تزریق استکه اگه اینرا هم نداشتم، نمیدونستم چه بر سرم میومد.حالا دوستم به داروخانه رسیده بود .آخرین چیزی که از اونها شنیدم این بود: مایا خودت برو داروخانه، قیافه من تابلوه به من نمی دهند خودت بروی بهتره.حالا من مانده بودم و هزاران سئوال در ذهنم! خانواده ای که سه نفر آن کریستال مصرف میکنند چگونه پول مصرفشان را تهیه میکنند؟ چند تا امثال مایا در اطراف مان هست ؟ چرا تقدیر مایا این چنین بود ؟ و سئوالات دیگه که هنوزم ذهن من را مشغول کرده است.
+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت17:9توسط حاجی قربان طریک |