دیدار دوم تیم منتخب استان گلستان در المپیاد ورزشی ایرانیان که روز سه شنبه 25
تیرماه در سالن بزرگ المپیک گنبدکاووس و با استقبال تماشاگران برگزار گردید با
نتیجه قاطعانه 3 بر صفر به نفع تیم گلستان به پایان رسید. یرای دیدن گزارش تصویری این بازی به لینک زیر مراجعه فرمایید:http://turkmenonline.org/modules/news/article.php?storyid=378
دیشب بندر ترکمن مهمان شاعران ترکمن صحرا بود
شهاب الدین و شفاء الدین قزل پسرهای
شاعر بزرگ 
ترکمن صحرا مشهد قلی قزل بهانه ای برای جمع شدن شاعران بود.
عروسی که شب به یاد ماندی را در بندر ترکمن به جا گذاشت.
گزارش تصویری این مراسم را می توانید ببینید.
http://turkmenonline.org/modules/news/article.php?storyid=374

با خبر شدیم که آدرس هفته نامه صحرا تغییر یافته است. وب سایت صحرا که انعکاس دهنده
مطالب صحرا در اینترنت بود . چند روزی به علت مشکل فنی مسدود شده بود ولی اکنون با
آدرس جدید شروع به کار شده است . البته این بار سایت نشریه صحرا با امکانات جدید
نوید یک سایت پر بازدید کننده را می دهد. آرزوی موفقیت برای دست اندرکاران این سایت
و نشریه صحرا را داریم . آدرس جدید سایت:
دو نسل مختلف ترکمن

"وليار ديبائی" خواننده و کوهنورد جوان ترکمن از ميان ما رفت. روحش شاد و يادش گرامی.
برای دانلود آهنگ به ياد ماندنی "آينام" به لينك زير مراجعه كنيد.
http://www.soundupload.com/audio/cnr6nuv81szbusm
امروز شاهد وداع با بهترین و عزیز ترین دوستم بودم ، بچه های گروه با دستهای خود ولیار را در دل خاک سپرده اند.همه جز اشک بر گونه ها یشان نمی توانستند کاری بکنند،همدم و مونس بچه ها امروز از میان ما رفت.آنچه از ولیار ماند خنده زیبا و منحصر به فرد و چند عکس و آینام و چند آهنگ اصیل ترکمن .حالا در دل کوهستان چه کسی به ما آرامش می دهد، چه کسی برای ما با قالو چای گرم می دهد، چه کسی دیگر صبحانه اش را به ما تقدیم می کند،چه کسی حالا در دل کوه روحیه میدهد.هنوز هم جلوی چشمم که با هم رفته بودیم برای فتح قله سیلان تنکابن و خاطرات زیبای آن لحظات زیبا ، دو هفته پیش گروه قرار بود به قله شاهوار اطراف شاهرود بره با دیدن ولیار تو گروه خیلی خوشحال شدم. بعد از رسیدن به پای کوه با بچه رفتیم باغ گیلاس با هم گیلاس خوردیم شب به ارتفاع 3000 متری پری خان رسیدیم چشمه زیبا در بلندای آسمان ، شب آتشی را به پا کرده ایم
ولیار دور آتش بالای سر ما نشسته بود.ولیار گفت بچه ها بالا رو نگاه کنین ستاره ها چقدر نزدیک شدن امشب همه به آسمان نگاه کردیم رو به ولیار کردم و گفتم ولیار جان خیلی دلم گرفته میشه آهنگ آینام رو بخونی ولیار بدون هیچ مقدمه ای شروع به خوندن کرد ، باشدا سویان دیب سنی .......یار یار یار آینام بولمدیق طای آینام..... همه بچه ها صدای ولیار را همراهی کرده اند شب تاریک در ارتفاع خشک توسط صدای ولیار جان گرفت ولیار جان سسینگ دونین خیلی آروم شدم خدا این صدا را از ما نگیره ولیار آن شب را خواند انگار می دانست که این آخرین شبی است که در دل کوهستان می خواند آری آن شب ستاره ها هر چه نزدیکتر می شدند نمی توانستند به ولیار برسند ولی حالا ستاره ها ولیار را با خود بردند. ولیار یکی از آماده ترین کوه نوردان جوان ترکمن بود که امروزها به سختی تمرین می کرد.قرار بود با بچه های گروه تا یک ماه دیگه بریم بر بام ایران قله استوار و نماد مقاومت ایران دماوند، آرزویش این بود که دماوند را فتح کند ولی نتوانست به آرزویش برسد. ولیار در کارگاه پدرش دوتار ترکمن درست می کرد. او نیز همچون دیگر فرزندان استاد یوسف دیبایی هنرمند بود.عاشق تیم فنر باغچه ترکیه وتیم ملی ترکیه آری او نیز همچون دیگر جوانان ترکمن قسمتی از عمر خود را در کارخانه های ترکیه گذارنده بود.امروز با ولیار وداع کرده ایم استاد دیبایی نیز امروز داغ دار بود ، دکتر تکه و منصور صبوحی هر کاری کرده اند نتوانستند استاد را آرام کنند ، هنرمندان موسیقی ترکمن امروز داغدار بوده اند. امروز همه داغداریم قربان ،عیدی ،یاشار ، بهروز ، ابراهیم ، عظیم و... همه امروز با هم می گفتیم دیگه چطور بریم کوه ، دیگه چطور بخندیم در دل کوه ، همه پا قدمهای کوه ها دیگه بوی ولیار رو میده ، حالا چکار کنیم و ....
ظاهرا بر سر صف شیر هر روز در محله ها جنگ ودعوایی به پا می شود . هر روز مردم ساعت 3 صبح بیدار می شوند و هر کسی با تکه چوبی یا تکه آجری جایش را در صف مشخص میکند .هر کس هم که خواب بماند آن روز از شیر خبری نیست . تازه اگر دو مغازه روبروی هم باشند صف شیر موجب پیدایش دو جناح چپ و راست می شود و هر کسی که از هر مغازه ای که خرید می کند باید از همان مغازه شیر بگیرد .اغلب صاحبان همین سوپر مارکت ها اول صبح رئیس محله می شوند و هیچ کس حق ندارد رو حرف آنها حرف بزند. البته مامور بیاید مظلوم ترین فرد محل میشوند . در این صفها حرف وحدیث های زیادی بین خانمها رد وبدل می شود از تحریم ایران بگیرید تا ازدواج جوانان محله و فامیلشان تا شاید اینگونه وقتشان بگذرد . اگر کسی از محله دیگری بیاید روزگارش سیاه میشود .ساعت 7 صبح که میشود کامیون حامل شیر پاستوریزه وارد محله می شود بعضی وقتها اتفاقات عجیبتری در محله های دیگر می افتد که اگه میخوای بدونی بغل چشم راننده رو ببین که قشنگ باد کرده بله ظاهرا بچه های محله دیگه راننده بنده خدا رو کتک زده است. پشت سر کامیون نیز انواع واقسام وسیله جلب نظر میکند دوچرخه و موتور و انواع واقسام ماشینهای سواری تا آنها هم وارد صف شیر محله شوند .بعضی موقع ها هم که صاحبان مغازه شیرها را پشت یخچالشان مخفی میکنند تا فردا تبدیل به ماست کنند یا به نور چشمهایشان بدون نوبت بدهند .آنها شیر پاستوریزه را با قیمت 200 تومان می خرند و تبدیل به ماستش میکنند وبه بهای 450 توما ن میفروشند.این هم مدلی از رانت خواری است البته از نوع عجیبش . به راستی آیا با یک مدیریت صحیح و یک ابتکار جالب نمی توان معضل صف شیر را از بین برد. تا شاید مادران ما مجبور نباشند 4 ساعت در این سرمای سوزناک برای خریدن دو عدد شیر اینگونه عذاب بکشند وشخصیتشان اینگونه تحقیر شود.و دچار انواع و اقسام بیماری نشوند.
اکثر این اسبها قیمت آن چنانی ندارند ولی آنچه که برای اینگونه اسبها مهم است غیرت و محلی بودن آن است. همیشه بین این اسبها رقابت شدیدی وجود دارد رقابت فقیر وپولدار،نبرد نابرابر که آن را در تمام عرصه ها در ترکمن صحرا می توان یافت.کورس چهارم از هفته سوم بهاره 86 بندر ترکمن ، میدانی که در آن اسبی به نام کارول در میان حاضر است،اسبی که تمام امید مردم خطه بحر خزر امید به این اسب دارند ومافیای میدان نیز سعی بر عدم موفقیت این اسب دارد ،اسبی که هفته قبل به مقام دوم رسیده بود وامروز در یک جنگ نابرابر باید از حیثیت و آبروی مردم بحر خزر را به تنهایی دفاع کند،آنهم در مقابل چند اسب سرمایه دار تهرانی ،کورس شروع می شود اسب شماره دو کارول از دپار با یک جهش بیرون می آید ولی اسب شماره 1 و 3 و4 از دو طرف فشاره های بی امان را بر پیکره این اسب می آورند چون قرار نیست کارول پیروز میدان باشد، جمعیت حاضر در میدان با بهت زدگی عجیبی به عمل ناجوانمردانه نگاه می کنند ،عبد الناصر قزل سوارکار اسب کارول مجبور می شود اسب را یک لحظه سرعتش را کم کند تا مبادا هیاهو وناجوانمردانه میدان،شاهد شکسته شدن دل مردم بحر خزر شود،سه اسب با فاصله کمی به جلو کشیده می شوند و کارول در باد این اسبان قرار می گیرد ،حالا تقریبا نصف مسافت پیموده شده است و کارول در مقام چهارم با آرامش و اطمینانی و امنیتی عجیب در حال مبارزه است ،دل تو دل مردم ترکمن صحرا نیست آیا کارول می تواند در این میدان سربلند بیرون بیاید و غرور و پیروزی را به ارمغان بیاورد لحظه موعود فرا میرسد گویی اسب بال در می آورد استارت رویایی کارول شروع می شود در یک چشم به زدن از میان اسبها می گذرد سوار کان آن اسبها جای بر فکر کردن ندارند و کاری برای قهرمان نشدن کارول نمی توانند بکنند جمعیت حاضر در میدان یک لحظه امیدرا بر دیدگانشان لبریز شده می بینندگزارشگر میدان فقط می گوید کارول ،کارول ،کارول آری کارول با فاصله بسیار زیاد قهرمان میدان می شود و در وسط تماشگران مردم بندر ترکمن وگمیشان در حال جشن وسرور هستند ودر مقابل غم مافیا های میدان های سوارکاری را می توان درک کرد به طور قطع یقین جشن و سرور برای آنها درد آور است در ذهنشان باز یک ترفند کثیف خطور می کند آیا باز با ترفند دیگری می توانند موجب ناکامی کارول شوند،این هفته با غرور تمام می شود ،هفته چهارم شروع می شود .حالا نبرد کارول برای تمام مردم ترکمن صحرا حساسیت ویژه ای دارد.عبدالمجید کم مربی کارول از آمادگی اسب خبر می دهد. باز مردم ترکمن صحرا حساب ویژه ای برای این اسب قائل می شوند و در مقابل مافیا نیز حساب برای کارول قائل نمی شوند آیا باز جنایتی صورت خواهد ،اسبها وارد میدان می شوند غم و اندوهی بر دیدگان کارول جاری است،استارت زده می شود باز هم کارول در باد اسبهای دیگر قرار می گیرد و دقیقا مثل هفته قبل اسبها در حال تاختن هستند،لحظه موعود در حال نزدیک شدن است سم های کارول به نقطه بال در آوردن نزدیک می شود ولی بالهای کارول توان باز شدن ندارند حیوان تقلا می کند ولی انگار نه انگار ،بالهای کارول را شکسته بوده اند ،مافیا کارش را کرده بود کدام یک از نزدیکان مربی کارول خیانت کرده است ، خط پایان در حال نزدیک شدن است ولی باز تقلای چابکسوار و کارول چاره ساز نیست ،مردم حاضر در میدان با غم عجیب شاهد شکسته شدن بالهای کارول می شوند هیچ کس دوست ندارد این صحنه را ببیند ، اسبها از خط پایان عبور می کنند و کارول به مقام چهارم می رسد ،اشکهای بر دیدگان کارول جاری می شود و جمعیت حاضر در میدان اشکهای کارول را همراهی می کنند ،حال بزرگترین سئوال در میان علاقمندان اسب در ترکمن صحرا این است که چه کسی بالهای کارول را شکسته است ،چه کسی خود را برای مبلغ ناچیز فروخته است . چه کسی حاضر شده است عمل ننگین مافیا را به مرحله اجرا گذاشته است،خائن کیست؟باز میدان دیگری وجود دارد باز کارول می تواند به پرواز در بیاید هفته قهرمانی کورس بهاره بندر ترکمن فرا می رسد،باز کارول در یک میدان نابرابرباید بجنگد حالا نبرد بسیار حساس است،کارول را در پشت انبار کاه مخفی می کنند تا مبادا افراد وخائنین باز بالهای کارول را بشکنند.
نبرد حساس و پایانی شروع می شود آیا کارول باز می تواند غرور را به ارمغان بیاورد.آیا باز مردم ترکمن صحرامی توانند در مقابل دیدگان مافیای میدان سوارکاری به جشن و سرور بپردازند ،استارتر در جایگاهش قرار می گیرد با رفتن دستهای داور میدان استارت زده می شود ،کارول از اول میدان بال در می آورد فریادهای بی امان مردم متعصب ترکمن صحرا به اوج خود می رسد فرار زیبای کارول نوید جشن وسرور را می دهد حالا هیچ کس جلودارش نیست ،کارول حالا می داند ارزش پیروزی در این میدان ،موجب شادی یک ایل می شود.اسبها حالا در پیچ آخر به خط راستا می رسند وهر لحظه خود را به خط پایان نزدیک میکنند ، کارول ،کارول ،کارول ،چه میکنه این کارول،قهرمانی کارول باز تکرار می شود جشن وسرور به اوج خود می رسد .قهرمانی کارول برابر با قهرمانی و غرور مردم علاقمند ترکمن صحرا شده بود.حالا زمانی از این نبرد جالب و پیروز مندانه گذشته است و مردم حالا می دانندکه چه کسی بالهای کارول را شکسته بود،آری یکی از اطرافیان مربی این اسب آمپولی را قبل از مسابقه بر بازوان کارول می زند وباعث ضعف عضلانی اسب می شود ،امیدواریم اینگونه افراد بدانند که فروختن و شکستن دل علاقمندان هیچ وقت قابل گذشت نیست.
ناخواسته ازش پرسیدم چه چیزی مصرف میکنیند؟ گفت: مصرفم کریستال است و دخترم به آمپول بی میپریدین (برای حساسیت تزریق می شود که تزریق بیش از حد آن اعتیاد آور است) معتاد است.الان داریم میرویم داروخانه که برای دخترم آمپول تهیه کنم . حالش خیلی خرابه الان تو خونه جنجالی به پا کرده . مایا دختر نوجوانی بود که با بقیه هم سن و سالهای خود هیچ تفاوتی نداشت که یکدفعه شروع به حرف زدن کرد.یک لحظه صدای خشن و غیر عادی مایه نظرم را جلب کرد: من به این آمپول معتادم اگر هر روز این آمپول به بدنم نرسد هر چیزی تو خانه باشه به هم میریزم.مادرم هم معتاد است. اون کریستال مصرف میکنه و به غیر از پدر و مادرم فقط داییم با ما زندگی میکنه که اونم کریستال مصرف میکند .وقتی خودم و زندگی دیگران رو که می بینیم حالم بهم میخوره تنها چیزی که به من آرامش میده همین تزریق استکه اگه اینرا هم نداشتم، نمیدونستم چه بر سرم میومد.حالا دوستم به داروخانه رسیده بود .آخرین چیزی که از اونها شنیدم این بود: مایا خودت برو داروخانه، قیافه من تابلوه به من نمی دهند خودت بروی بهتره.حالا من مانده بودم و هزاران سئوال در ذهنم! خانواده ای که سه نفر آن کریستال مصرف میکنند چگونه پول مصرفشان را تهیه میکنند؟ چند تا امثال مایا در اطراف مان هست ؟ چرا تقدیر مایا این چنین بود ؟ و سئوالات دیگه که هنوزم ذهن من را مشغول کرده است.


